العربي | فارسي| English

صفحه نخست | اخبار | مقالات | گفتگو | آثارمعاونت | تماس باما | پست الكترونيكي

 
چهار شنبه 28 شهریور 1397  |   7 محرم 1440

 

...
شماره : 901 تعداد بازدید : 1189


مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي رويكرد بنيادين (متن كامل بخش اول)


مهندس مرعشي

از توفيقاتي كه در طول ساليان گذشته نصيب همگان شده است حضور در يك مقطع تكاملي حيات بشر و حضور در مكاني ويژه به نام جمهوري اسلامي ايران، فرصتي را فراهم ساخته است كه خوشبختانه به مطالبي بيانديشيم كه اگر انقلاب اسلامي به اين ترتيب و كيفيت به ثمر نرسيده بود هرگز شخصي مثل بنده توفيق ورود پيدا نمي‌كرد؛ يعني دوراني كه براي جامعه‌ي بشري در مغرب زمين پانصد سال سير تكاملي يافت؛ يعني (در تفكر) از انقلاب رنسانس و بعد با توسعه‌ي علوم در دو مقطع دويست ساله و بالاخره در مقطع صد ساله‌ي پاياني قرن بيستم و فضاي توسعه‌ي فن‌آوري امروز؛ شايد در يك فرآيند چند ده‌ساله ناگزير هستيم كه تمام اين سير را كه آن‌ها در پانصد سال طي كرده‌اند احتمالاً در پنجاه سال طي كنيم و در نتيجه دغدغه‌ي ذهني ما قبل از آن‌كه ناگزير به مسايل خرد معطوف شود به مسايل كلان و آن هم نه كلان به معناي صرفاً اداره‌ي جامعه بلكه به بنيان‌هاي جامعه بيانديشيم. امروزه جامعه و نظام جمهوري اسلامي ايران فقط اداره‌كننده‌ي خودش نيست و اگر همه‌ي ما صرفاً بخواهيم خودخواهانه و خودمدارانه به اداره‌ي جامعه بيانديشيم ناگزير هستيم خيرخواهانه به سرنوشت مشترك بشر بيانديشيم. از سال‌ها قبل سخن اين‌طور بود كه ما چگونه مي‌توانيم به توسعه‌ي روند تكامل اجتماعي آن فكر كنيم؛ همين كه پذيرفته‌ايم در نظامي به نام جمهوري اسلامي ايران زندگي مي‌كنيم سوالي مطرح مي‌شود كه اقتضاهاي اسلاميت و دين‌باوري ما در كجاست؟ شايد در روزهاي اول اين مسايل مطرح بود كه اگر انسان‌هاي متدين و متعبد را انتخاب كنيم و با نيات خيرخواهانه، آن‌ها را به اداره‌ي جامعه دعوت كنيم مسأله حل خواهد شد! و در اين انديشه كم‌كم متوجه شديم كه فقط انسانِ متعبد كافي نيست بلكه روش‌هاي متناسب هم لازم است. شايد محدوده‌ي اين حلقه‌ي كاربري روش‌ها و تأكيد بر روش‌هاي مناسب در قلمروهاي خاصي بود مثلاً در خاطرم هست وقتي‌كه صحبت از وحدت حوزه و دانشگاه مطرح مي‌شد بخشي از دوستان سؤال مي‌كردند: آيا وحدت بين حوزه و دانشگاه دامن‌گير قلمروهايي مثل علوم پايه هم خواهد شد؟ يا قرار است فقط علوم انساني را شامل شود؟ در بين خيلي از دوستان گفته مي‌شد: قرار است علوم انساني ـ كه درواقع به نوعي با ارزش‌ها پيوند دارد ـ آن‌ها را مورد توجه قرار دهد و بنابراين قلمرو و حيطه‌ي علوم پايه از اين گفت‌وگو به دور است. بعد سؤال مي‌شد كه مسأله‌ي ترابط علوم چگونه است؟ و پيوندي كه بين آن‌ها و در ذات آن‌ها وجود دارد چگونه است؟ و با توجه به اين‌كه مثلاً رياضيات كه امروزه يكي از ابزارهايي است كه در سنجش‌گري‌هاي اجتماعي و پويش‌هاي اجتماعي به كار مي‌گيريم، چگونه سامان مي‌يابد؟ و چگونه تعامل با علوم اجتماعي و علوم انساني پيدا مي‌كند؟ اين مسايل نكاتي بود كه به طور پايه‌اي مطرح مي‌شد.
به نظر مي‌رسد امروزه بيش‌تر از گذشته (خوشبختانه) فضاي اين تفاهم اوليه كه هنوز هم بايد راه نسبتاً طولاني را با هم طي كنيم براي اين موضوع فراهم است كه ظرفيت اجتماعي ما در مسير توسعه‌ي علم مي‌بايست به طور بنيادين از پايين‌ترين قسمتي كه امكان‌پذير است، جدي‌تر مورد توجه قرار گيرد. روند تكامل در جهان امروز و علي‌الخصوص روند تكامل جامعه‌ي ما در گرو اين است كه بتوانيم تحقق ارزش‌هاي اسلامي را ببينيم. همين لغت يا واژه، خود يك كلمه است اما در معنا بسيار گسترده است. تحقق به چه معناست؟ فكر مي‌كنم شما به عنوان جمع عزيزي كه در فعاليت‌هاي پژوهشي و كارشناسي به سر مي‌بريد اين مطلب براي شما زيره به كرمان بردن است؛ تحقق از آن انديشه‌ي آغازيني كه كارشناسي نسبت به پديده‌اي كه مي‌خواهد او را مورد بررسي، تجزيه، تحليل، تغيير و بعد از تغيير ايجاد تحول و آن هم تحولي كه بتواند همه‌جانبه ايفاي نقش كند، احساس مي‌كنيد كه آن ذهنيت كارشناسي از اول بر روي اين مطلب تأثير خواهد گذاشت. اگر اين‌چنين است كه انديشه‌ي كارشناسانه از ابتدا تا انتهاي كار را در برخواهد داشت؛ آن وقت سؤال اين است كه اعتلاي سامان‌دهي جامعه (ساماندهي به طور خاص تأكيد مي‌شود) سازمان‌دهي گفته نمي‌شود چون به نظر بنده بسياري از مطالبي كه وجود دارد قبل از مسايل سازمان‌دهي است. قبل از مسأله‌ي سازمان‌دهي دولت يا سازمان‌دهي نظام، سامان‌دهي مفاهيمي است كه براي اداره‌ي جامعه بايد مورد توجه قرار گيرد. مثالي عرض كنم: يكي از پايين‌ترين و اصلي‌ترين نكاتي كه در مديريت نياز داريم اين است كه مبناي سازمان اعتماد سازماني شود البته بايد اعتماد سازماني با چيز ديگري هم همراه باشد تا بتواند ظرفيت اجراء را فراهم كند و آن هم تبعيت سازماني است. اما سخن اين‌جاست كه تبعيت چه نوع تبعيتي است؟ با آن نگاهي كه به پايين‌ترين مفهوم دين يعني ولايت و تولي داريم، پس با توجه به اين نگاه، تولي يعني تبعيت داوطلبانه، يعني ظرفيتي از فهم، تعالي و رشد در انسان‌ها به وجود بيايد كه هم در نظام اجتماعي و هم در نظام سازماني درواقع رو به سوي تبعيت داوطلبانه بياوريم و اين مهم است كه بتوانيم در نظام جمهوري اسلامي ايران ادبياتي را شكل دهيم كه مسأله‌ي تبعيت داوطلبانه بستر تفاهم سازماني، تشكيلاتي، اجرايي و اجتماعي براي توسعه‌ي نظام اجتماعي ما شود. اين مطلب به طبع فقط با مجموعه‌اي از مباحث اخلاقي طبعاً به دست نمي‌آيد؛ زمينه‌اي براي تفاهم كارشناسانه و تفاهم سازماني طلب مي‌كند. به همين دليل سامان‌دهي جامعه‌ي امروز دغدغه‌ي ماست؛چون تحقق اهداف آرماني نظام ما در گرو سامان‌دهي جامعه است و ابتدايي‌ترين بخش سامان‌دهي جامعه، در گرو توسعه‌ي مفاهيم اداره‌ي جامعه است؛ يعني اگر بخواهيم در پايين‌ترين قسمت مورد توجه قرار دهيم بايد از مفاهيم سامان‌دهي شروع كنيم. بنا به تعريف، نظام ما نظام جمهوري اسلامي ايران است و اسلاميت فقط نمي‌تواند در روبناها ظهور پيدا كند لاجرم بايد از زيربناها ظهور خود را نشان دهد؛ زيربنايي‌ترين حضور هم، پذيرش آموزه‌هاي وحياني است كه ما بتوانيم آن‌ها را مبناي توسعه مفاهيم اداره‌ي جامعه قرار دهيم. به لحاظ گفتن، اين جمله آسان است اما تحقق آن بسيار مسأله است. چالشي كه در نظام جمهوري اسلامي ايران داريم و تمام دين‌باوران جهان دارند و حتي به عبارت عام‌تر تمام كساني‌كه معنويت‌گرا هستند؛ اين موضوع براي آن‌ها به عنوان يك چالش جلوه‌گر است. فكر مي‌كنم اگر فراتر از اقوام، ملل، نظام‌هاي سياسي و نظام‌هاي اجتماعي از افقي تاريخي به همه‌ي جوامع بشري نگاه كنيم؛ سه چيزي كه مطالبه‌ي مشترك ابناي بشراند عبارت است از: معنويت، عدالت و كارآمدي. بنابراين امروز دغدغه‌ي ما، دغدغه‌ي جهان بشري هم هست. اگر توسعه‌ي مفاهيم اداره‌ي جامعه را بر پايه‌ي ارزش‌هاي ديني انجام ندهيم به نظر مي‌آيد اتفاق مقدر بعدي اين‌گونه نيست كه جامعه اداره نشود؛ جامعه ناگزير از اداره شدن است و بنابراين به سراغ مفاهيمي براي اداره خواهد رفت هرچند اين مفاهيم، ناسازگار با آموزه‌هاي وحياني ما خواهد بود؛ چون انتخاب مقدري در پيش به غير از اين نيست؛ ما بالاخره ناگزير از اداره، الگوسازي و سازمان‌دهي هستيم. بنابراين براي اين‌كه سامان‌دهي جامعه را به ارزش‌هاي غير الهي واگذار كنيم و درواقع پرهيز كنيم از اين‌كه بين مطلوبيت‌هاي نظري كه همه‌ي ما دارا هستيم و شرايط محيطي كه امروزه در جهان وجود دارد؛ اگر اين‌چنين نباشد به تغيير سامانه‌هاي نظام جمهوري اسلامي ايران مي‌انجامد و اگر بخواهيم آن تغيير سامانه‌ها به نفع مكتب و اعتقادات ما شكل پيدا كند ناگزير از حركت و رويكرد بنيادين هستيم.
بنابراين ناگزيريم مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي را به سوي آموزه‌هاي وحياني تغيير جهت دهيم و براي اينكه اين اتفاق بيفتد پيش‌نياز آن اين است كه اصولاً خردورزي ديني را در جامعه پر و بال دهيم؛ به بيان ديگر در همه‌ي محافل، دانشكده‌ها، حوزه‌ها و در كانون‌هاي فرهنگي زمينه براي نشو و نما و گسترش خردورزي ديني در جامعه فراهم شود؛ اما ممكن است در سامان دادن به خردورزي ديني طبعاً در درجاتي به التقاط آميخته شويم. درواقع نمي‌توانيم پرهيز كنيم از اين‌كه در رفتار و يا در افكار به طور مطلق از هرنوع التقاطي بري باشيم. در جامعه به دليل واقعيت‌هاي به هم آميخته‌اي كه در نظام اجتماعي وجود دارد نمي‌توانيم از التقاط به طور مطلق پرهيز كنيم و بالاخره در كوتاه‌مدت نمي‌توانيم جامعه را تعطيل كنيم؛ در كوتاه‌مدت نمي‌توانيم اداره‌ي جامعه را به كسي ديگر واگذار كنيم پس به ناچار مفاهيمي التقاطي مطرح مي‌شود؛ اما مهم اين است كه در فضايي زندگي كنيم كه خردورزي ديني زمينه‌ي بهتري بتواند در اين مجموعه پيدا كند. حال قدم اول مسأله‌ي توسعه‌ي اجتماعي است كه آن را در بستر خردورزي ديني بيان مي‌كنيم. لازم به توضيح است هنگامي‌كه از مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي صحبت مي‌شود مراد مهندسي مفاهيم مورد نظر است والا اين‌گونه نيست كه انسان‌هاي جامعه را خالي از اختيار، نقش، اراده، فاعليت و ابتكار ببينيم، بلكه تك‌تك افراد جامعه را واجد اختيار و انتخاب مي‌دانيم؛ اما فكر مي‌كنيم كه مفاهيم جامعه نياز به مهندسي اجتماعي دارد، يعني اگر بتوانيم سامان يافتن مهندسي توسعه‌ي اجتماعي را به دست ‌آوريم به نظر مي‌آيد كه ره‌آوردهايي براي جامعه در برخواهد داشت با وجود اين ره‌آوردها، مصونيت اجتماعي از آسيب‌ها در ابعاد سه‌گانه‌ي سياسي، فرهنگي و اقتصادي پيدا مي‌كنيم و زمينه‌ي جريان عدالت اجتماعي در جامعه مي‌تواند در اين ابعاد برقرار شود. در چند سال پيش اين واژه مطرح بود كه بالاخره توسعه‌ي سياسي يا توسعه‌ي اقتصادي مي‌خواهيم و كدام‌يك از آن‌ها مقدم است؟ امروز در دنيا واژه‌ي توسعه‌ي متوازن يعني توسعه‌ي پايدار مطرح است ولي فكر مي‌كنم الفاظي كه مورد نظر است فراتر از توسعه‌ي پايدار است؛ درواقع توسعه‌ي متوازني مي‌خواهيم كه با بنيان‌هاي آموزه‌هاي وحياني ما پيوند داشته باشد و اين شكل جديدي از توسعه‌ي پايدار و توسعه‌ي متوزان است. اگر بخواهيم براي رفع فقر در معيشت شهروندان اقدام كنيم، لاجرم نياز داريم ظرفيت‌هاي كارآفرينانه را در جامعه ارتقا دهيم؛ ارتقاي ظرفيت كارآفريني در جامعه يعني ارتقاي ظرفيت انتخاب و ارتقاي ظرفيت اختيار؛ زماني‌كه اختيار و انتخاب را در جامعه توسعه دهيم لاجرم به معناي اين است كه توسعه‌ي سياسي هم، هم‌زمان ارتقا پيدا مي‌كند.
و بالاخره ايجاد كرامت انساني و تعاون بر آن در ابعاد سياسي، فرهنگي و اقتصادي هم از ديگر ره‌آوردهايي است كه در اين مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي مي‌توانيم به آن دست پيدا كنيم. در اين‌جا لازم است بحث حركتي كه به نوعي گزارش‌گري تاريخي است با نام فلسفه‌ي چگونگي مطرح كنم؛ چرا در اين واژه تبادل نظر مي‌كنيم؟ در خلال صحبت‌هاي خود از واژه‌ي تحقق هم استفاده كردم و در بحث ما (بنابر ادعاي سازمان مديريت و برنامه‌ريزي كشور و بنا به ادعاي نوع مشاوران مديريت در كشور) امروزه در كلان‌ترين قسمت مديريت جامعه، نظام كلي؛ در بنگاه‌ها و سازمان‌ها از اصلي‌ترين مسأله‌اي كه دغدغه‌ي ذهن مديران است مسأله‌ي تحقق برنامه‌ها است، تحقق در گرو برنامه‌ريزي است و هم‌چنين در گروه اجراء هم هست امروزه همه مي‌گويند چرا به اهداف خود نائل نشده‌ايم؟ مشكلاتي كه در سير تحقق داشتيم چه بود؟ شايد اين مشكلات زماني ساده به نظر برسد ولي در مورد مسايل ما خيلي پايه‌اي و كلان است. امروزه با مشكلاتي مواجه مي‌شويم كه در حال تبديل شدن به جراحت‌هاي اجتماعي هستند. يكي از مواد برنامه‌ي چهارم توسعه تحت عنوان «كنترل آسيب‌هاي اجتماعي» است. اگر اين مطلب را به طور منصفانه مرور كنيم دو دهه‌ي پيش به خود اجازه نمي‌داديم كه چنين ماده‌اي را در برنامه‌ي توسعه‌ي خود قرار دهيم اما اين‌كه در حال حاضر اين امر را انجام مي‌دهيم بيانگر واقعيتي است كه آسيب‌هاي اجتماعي ما بيشتر شده است. پس نشان مي‌دهد كه تحقق در گرو چگونگي است. حتماً ملاحظه مي‌كنيد كه همه‌ي كشورها رو به سويي آورده‌اند كه از يك چشم‌انداز اجتماعي و ملي خود را برخوردار كنند و خوشبختانه ما هم براي ايران 1404 چشم‌انداز نظام اجتماعي خودمان را داريم و بايد در مسير آن حركت كنيم.
در دو سال پيش به اتفاق آقاي اسماعيلي مصاحبه‌اي با آقاي مهاتير محمد از طرف خبرگزاري مهر انجام مي‌داديم يكي از نكات مهمي كه ايشان اشاره كرد اين بود كه من 3% وقت خود و دولت را صرف تنظيم چشم‌انداز، راهبردها و استراتژي‌ها و 97% را صرف تحقق اين برنامه‌ها مي‌كردم. ببينيد چه انرژي سرشاري از نظام قدرت جامعه براي تحقق برنامه‌ها صرف مي‌شود. اين كشور جايي است كه دغدغه‌هاي ارزشي را در نرم‌افزارهاي اجتماعي به حداقل رسانده بودند؛ يعني آن چيزي كه براي نظام اجتماعي، مجلس، شوراي نگهبان و مديران اجرايي ما دغدغه‌ي جدي است، براي آن‌ها اين دغدغه به اين شكل عميق نبوده است. در ارتباط با اين موضوع از سال‌ها پيش به خلأي برخورديم كه تحقق توسعه‌ي نظام اجتماعي ما در گرو فرآورده‌هاي جديد نرم‌افزاري است كه در پايه‌اي‌ترين قسمت، خلأ از يك نوع فلسفه احساس مي‌شد كه از آن به فلسفه‌ي چگونگي تعبير مي‌شود. چون بنده خود دانش‌آموخته‌ي دانشگاهي هستم در سال‌هاي قبل از انقلاب در دانشگاه UCL امريكا تحصيل مي‌كردم. در آن زمان براي من سؤال بود كه بايد چه مسأله‌اي را در شرايط اداره‌ي جامعه (هنوز جمهوري اسلامي تأسيس نشده بود و من هم نمي‌توانم ادعا كنم كه دچار كشف و شهود شده بودم) استفاده كنيم. فكر مي‌كنم اگر بخواهيم بنيان‌هاي اعتقادي خود را وارد ادبيات كارشناسي، مديريت، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي داشته باشيم چه چيزي است؟
اتفاقي براي بنده افتاد كه منجر به فرصتي شد كه در زمينه‌ي تفكر سيستمي مدتي كار كنم و آن فضايي كه در وراي كل‌نگري در تلفيق با جزءنگري وجود را مطالعه كنيم و هم‌چنين بتوانيم بر پايه‌ي فلسفه‌ي سيستم‌ها كار كنيم. بعد از انقلاب در خدمت جمعي از دوستان قرار گرفتم و تصورم بر اين بود كه با داشتن قانون اساسي تصويري روشنگر از مسايل ايجاد شده است. اما در آن زمان هم، احساسي به وجود آمد كه براي اداره‌ي نظام اسلامي خلأهاي جدي نرم‌افزاري داريم. يك نمونه از اين خلأهاي نرم‌افزاري را در حوزه‌هاي تجربي عرض كنم.
خاطرم هست در چند سال پيش جواني به خواستگاري دختري رفته بود و دختر از پذيرش آن خواستگاري امتناع كرده بود و اين جوان يك نفر را اجير كرده بود كه اسيد به چهره‌ي آن دختر بپاشد و همين اتفاق هم افتاده بود. بعد كه پرونده در دادگاه مطرح شد، قاضي شخص اسيدپاش را كه عمل فيزيكي اسيدپاشي را انجام داده بود به جرم و اتهام بالاتري محكوم كرده بود و براي كسي‌كه خواستگار بود در حد دو سال محكوميت از حقوق اجتماعي را در نظر گرفته بود، و اين براي من جاي سؤال بود. به هر ترتيبي بود خود را به دوستان قوه‌ي قضائيه رساندم و گفتم من نه فقيهم و نه حاكم شرع و نه قضاوت مي‌شناسم اما اجازه دهيد تفسيري ديگر از تلقي اجتماعي خود را براي شما ارائه كنم و بيان كردم آن كسي‌كه مبادرت به اين عمل كرده كه خواستگار بوده از نظر من جرمي نزديك به مفسد في الارض انجام داده است؛ به اين دليل كه امنيت تمام دختران اين جامعه را با رفتار خودش سلب كرده و فردا هيچ دختري به اولين خواستگاري كه سراغ او مي‌آيد نمي‌تواند پاسخ منفي دهد و به نظر من، او امنيت اجتماعي را از ما سلب كرده است؛ پس چرا جرم آن شخص در اين حد است؟! آن كسي‌كه عمل اسيدپاشي را انجام داده به نظر بنده عمل آن شخص فيزيكي بوده و نيز مأمور هم شده است. در واقع آمر جامعه را مخدوش كرده و امنيت اجتماعي را سلب خواهد كرد. بعد به نظر بنده اين‌طور آمد كه هر حكمي كه بخواهد در مورد هر مسأله‌اي از طرف قوه‌ي قضائيه صادر شود بايد ظرف نظام اجتماعي آن حكم مورد توجه قرار گيرد يعني آن‌چه جرمي بوده و در چه ظرف اجتماعي رخ داده است؟ بنابراين نمي‌توانيم به طور موضعي و نقطه‌اي آن موضوع را مورد بررسي قرار دهيم. همين مطلب را نمي‌توانيم با ذوق سازمان‌دهي كنيم؛ اين مطلب نيازمند اين است كه موضوعات در قالب يك منظومه‌ي اجتماعي ديده شوند اگر بخواهيم در قالب يك منظومه‌ي اجتماعي مورد توجه قرار دهيم ضرورتاً ناگزير هستيم كه سير پيدايش، تغييرات و تكامل چگونگي اسلامي شدن مهندسي توسعه‌ي اجتماعي را ببينيم؛ يعني آن چيزي كه براي ما در نظام جمهوري اسلامي ايران بيش از پيش و به غايت مطرح است چگونه است؟ در واقع روند دست‌يابي به فلسفه‌ي چگونگي اسلامي شدن مهندسي توسعه‌ي اجتماعي، اركان مدل نظريه‌ي چگونگي اسلامي شدن مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي و هم‌چنين كاربرد عملي چگونگي اسلامي شدن مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي سه موضوعي است كه در زيرمجموعه‌ي سرفصل سامان يافتن مهندسي توسعه‌ي اجتماعي در بستر خردورزي ديني قرار داده‌ايم. قلمرو كاربرد علمي مدل نظري به طور طبيعي در سه بخش مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي ورود پيدا مي‌كند:

بخش اول؛ حوزه:
 در حوزه‌ي اين زيرساخت مدل نظري و عملي‌ترين كاربرد آن در حوزه‌ي تكامل حجيت در فهم دين است. زماني‌كه با نظام اجتماعي مواجه هستيم، نظام اجتماعي اين‌گونه نيست كه نسبت به مقاطع گوناگون آن، احكام دين يكسان جاري شود. اگر به خاطر داشته باشيد در دهه‌ي اول انقلاب امام خميني(ره) فرمودند: "امروز حفظ نظام از اوجب واجبات است." ايشان توجه به كل داشتند هيچ‌وقت اين كل كه نامش جامعه است در هيچ دو مقطع شرايط يكساني نخواهد داشت. هيچ نظام اجتماعي در هيچ دو مقطعي شرايط يكساني نخواهد داشت؛ بنابراين به طور طبيعي احكام مربوط به نظام اجتماعي وقتي بخواهد در جامعه جاري شود درست متناسب با ابتلاي كلي كه كل نظام با آن مواجه است. در واقع احكام، از احكام كل آغاز مي‌شود يعني كل نظام و احكام مربوط به اجزاء نظام در پرتو حكم كل قابل تفسير است. اگر چنين استنباطي درست باشد جريان جديدي از تكامل حجيت را در روش فقاهت و فهم دين در نظام اجتماعي و حوزه‌ها طلب مي‌كند و چرا نمي‌توانيم از اين موضوع بركنار بمانيم؟ چون پايگاه اسلاميت مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي ما، حوزه‌هاي ما است.

بخش دوم؛ دانشگاه:
 در چند سال قبل يكي از دوستان پرسيد: اين روزها بر تو چگونه مي‌گذرد؟ گفتم: قلبم به نظام جمهوري اسلامي پيوند يافته، ذهنم سرشار از آراء فلاسفه‌ي غرب است، مدل‌هاي اجرايي و كاربردي هم ادبيات دانشگاه هاروارد و MIT دارد. گفت: چطور در وجود خودت به تعادل و تعامل مي‌رسي؟ گفتم: هيچ، ناهنجاري‌هاي فراوان. چهره‌‌ام در ظاهر آرام است اما در درون در تب و تاب هستم و اين هم چيزي نيست كه به آرامش برسم. آرامش با ذوق فراهم نمي‌شود. اين آرامش بايد با يك نظام فكري كه بتواند قلمروها را در درون من به وحدت برساند، من مي‌توانم به تفاهم برسم. و زماني‌كه حاصل نشود من سرشار از ناهنجاري‌ها هستم و اين ناهنجاري من نيست بلكه ناهنجاري ما است و البته ناهنجاري‌هاي ما هم نيست. بلكه به تعبيري ناهنجاري‌هاي جهان بشري است. يعني با شكل‌گيري جامعه‌ي اطلاعاتي و با سرعت يافتن تبادل داده‌ها و اطلاعات در سطح جامعه‌ي بشري امروزه همه جا اين مطلب مطرح است. بنديكت شانزدهم كسي است كه اخيراً به مقام پاپي انتخاب شد؛ از مطالبي كه مطرح كرده تحت عنوان ديكتاتوري نسبيت است. خلاصه‌اي از نظرات ايشان كه در بخشي از مطبوعات دنيا مطرح شده بود اين است كه ايشان احساس مي‌كند كه دستاوردهاي علوم و معارف بشر امروز بعد از رنسانس و اين سير پانصد ساله نوعي از نسبيت‌گرايي افراطي را در خانواده‌ي بشري ايجاد كرده كه گويي هر نوع از ارزش‌هاي ثابت و متعالي را انكار مي‌كند. بنديكت شانزدهم انكار نسبيت را در مقياسي نمي‌تواند انجام دهد. شايد اگر زبانش بازتر مي‌شد به دنبال نوعي جديد از تكامل نسبيت بر پايه‌ي ارزش‌هاي ديني مي‌رفت اما احساس مي‌كند با واقعيت‌هايي كه در خانواده‌ي بشري وجود دارد مواجه شده است؛ به اين لحاظ عرض بنده اين است كه امروزه توليد مدل دستيابي به معادلات كاربردي بر پايه‌ي دين، از دغدغه‌هاي ما است كه در دانشگاه مطرح است. تكامل‌گرايي ديني، موضوعات مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي هستند. امروزه براي ايران 1404 چشم‌اندازي داريم. اين چشم‌انداز فراز بلندي دارد كه مي‌خواهيم در حيات اجتماعي آرمان‌هاي اعتقادي خود را متبلور كنيم به گونه‌اي كه قدرت اول منطقه هم باشيم. اين يك عبارت است؛ يعني مي‌خواهيم جامعه‌اي با علوّ ارزش‌ها در همه‌ي وجوه حيات اجتماعي داشته باشيم و اين مطلب با يك مطلوب آرماني نمي‌تواند واقع شود. بايد تبديل به يك برنامه شود و برنامه تبديل به پروژه‌ها و هم‌چنين اين فعاليت‌ها تبديل به مجموعه‌اي از معادلات توسعه شود تا بتواند بسترساز چنين برنامه‌اي شود، اين پشتيباني از معادلات توسعه‌ي كه دچار خلأ شده است در دانشگاه تقويت مي‌شود.

بخش سوم؛ دولت:
كاربرد عملي زيرساخت مدل نظري در دولت، كه باعث توليد مدل دستيابي به جريان ديني مديريت جامعه مي‌شود. كاربردي شدن در دولت، پيش‌نياز آن تحرك و تحول در دانشگاه و تحرك و تحول در حوزه است. كه همه‌ي اين موارد در يك منظومه مي‌توانند آن هدف مورد انتظار را سامان دهند. بنابراين مي‌توان مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي را چگونگي شكل‌گيري يك كل متغير اجتماعي قلمداد كنيم. يعني جامعه به عنوان يك كل در نظر گرفته مي‌شود كه متغير است و مسايل آن از دوره‌اي به دوره‌ي ديگر تغيير مي‌كند و به طور طبيعي لازم است كه محورهايي پيدا كنيم كه مشترك باشند و آن‌چه كه مي‌خواهد تغيير را در نظام اجتماعي و پايه‌هاي دوام دهنده باشد چيزي است كه در تمام مراحل آن طبعاً زمينه براي حضور داشته باشد.
در نگرش و تفكر سيستمي سخن از كل، اجزاء و هم‌چنين نسبت بين اجزاء وجود دارد. بنابراين نكته‌اي كه در نظام اجتماعي مي‌خواهيم آن را به شكل كل ببينيم وجود دارد؛ ناگزير از توجه به كثرت هستيم كه همان توجه به اجزاء است و ناگزير از توجه به وحدت هستيم كه همان توجه به كل است و هم‌چنين ناگزير از توجه به نسبت هستيم پس اولين محور در تعريف يك كل متغير، توجه به كثـرت و تعريف آن است كه بدون توجه به آن نمي‌توانيم هيچ تحقيقي را ارائه كنيم و هيچ توليدي انجام نمي‌گيرد و هيچ مفهوم و موضوعي ساخته و مدل‌سازي نمي‌شود و هيچ برنامه‌ريزي صورت نمي‌گيرد.
تعريف دوم نسبت است يعني بين كثرت‌ها در يك كلِ متغير رابطه‌اي برقرار است كه بريده و گسيخته از هم نيستند بنابراين بلافاصله متوجه مي‌شويم كه مدل اقتصادي بر مدل فرهنگي تأثير خواهد گذاشت. خاطرم هست كه در چند سال پيش وقتي روش‌هاي مربوط به تبليغ كالاها در خيابان‌هاي تهران آغاز شد در آن زمان بنده مدير عامل مديريت صنعتي بودم در يكي از جلسات خانه‌ي مديران از شهردار تهران دعوت كرده بوديم كه براي مديران در زمينه‌ي مديريت شهري سخن بگويند. در آن‌جا از سؤالاتي كه از طرف بنده مطرح شد اين بود كه حيطه و قلمرو مديريت شهري تا كجاست؟ اشاره به خدمات شهري شد، گفتم: درست است ولي اگر مديريت شهري با رفتار خود ذائقه‌ي مصرفي شهروند را تغيير دهد آيا آن هم در قلمرو مديريت شهري مي‌گنجد؟ در پاسخ فرمود: نخير؛ مديريت شهري متكفل تغيير ذائقه‌ي شما نيست؛ گفتم: ولي به طور غير مستقيم اين اتفاق مي‌افتد. ولي از آن طرف من نمي‌خواهم شما را محكوم كنم كه مديريت شهري را محدود تعريف كنيد شما مديريت شهري را گسترده تعريف كنيد اما به اين عوامل هم توجه كنيد. گفت: حال مراد شما چيست؟ گفتم: يكي از بيل‌بردهاي تبليغاتي در كنار خيابان ولي‌عصر(عج) نصب شده، آژانسي تبليغاتي، تبليغ خود را انجام داده است. مي‌گويد: ما نه تنها محصول شما را تبليغ مي‌كنيم (به شركت‌هاي توليدي پيغام مي‌دهد) بلكه زمينه را براي شكل دادن ذائقه‌ي مصرفي جامعه بر روي ساير محصولات شما فراهم مي‌سازيم. گفتم: توجه من به جمله‌ي دوم اين آژانس تبليغاتي است كه درواقع مي‌گويد: جامعه را به گونه‌اي شكل مي‌دهيم كه مهياي مصرف محصولات ديگر شما باشد. حال سؤال اين‌جاست كه ذائقه‌ي مصرفي بنده از طريق نوع تبليغاتي كه در جامعه انجام مي‌شود شكل مي‌گيرد و فقط براي محصولي خاص نيست بلكه سامانه‌ي دروني وجود من را تغيير مي‌دهد كه آن وقت فقط تغيير در مصرف كالاهاي صنعتي رخ نمي‌دهد بلكه در مصرف كالاهاي اعتقادي هم رخ مي‌دهد. چون زماني‌كه ذائقه‌ي من، اولويت‌ها و ارزش‌هاي دروني من تغيير كرد فقط به قلمرو خاصي محدود نمي‌شود كه اسم آن كالاهاي اقتصادي نام دارد؛ در زماني جلوتر در قلمرو كالاهاي فرهنگي هم اثر مي‌گذارد و در اوج كالاهاي فرهنگي بر روي كالاهاي اعتقادي هم اثر مي‌گذارد. پس بنابراين نمي‌توانيم مديريت شهري را انكار كنيم كه چنين تأثيري را در قلمروهاي گوناگون نگذارد. اما سؤال اين‌جاست كه چگونه ابعاد فرهنگي، اقتصادي و سياسي در يك منظومه را سامان دهيم؟ در حالي‌كه توليد ما قوام‌دهنده‌ي باورهاي ما باشد ولي زايل‌كننده‌ي ارزش‌ها نباشد.
به تعبيري ديگر رنگي كه در خودروها استفاده مي‌شود اثر فرهنگي دارد به بيان ديگر صنعت خودرو فقط خودرو نمي‌فروشد بلكه فرهنگ هم مي‌فروشد كه غير قابل انكار است؛ چون اين فرهنگ در محصول نهفته است و هم‌چنين فلسفه هم در فرهنگ و هم در خودرو نهفته است؛ حال چه كنيم كه اين هماهنگي برقرار باشد. اين مطالب از اين جهت عنوان شد كه بين اين كثرت‌ها و اجزاء متنوع گسيختگي وجود ندارد بلكه همه با هم در ربط با يكديگر و در يك ارتباط و داد و ستد متداوم هستند. ما نمي‌توانيم اين موارد را گسيخته از هم ببينيم؛ به نظر بنده انسان اگر خود انسان صالحي باشد، مسأله را حل مي‌كند؛ انسان صالح نرم‌افزار مبتني بر صلاح مي‌خواهد؛ انسان صالح با هر نرم‌افزاري نمي‌تواند هدف مبتني بر صلاح جامعه را ارائه دهد؛ پس از طرفي انسان صالح هستيم و از طرف ديگر نرم‌افزارهاي مبتني بر صلاح وجود دارد. آن نرم‌افزار هم جزء ديگري از اين منظومه و سيستم است كه بايد آن را هم توليد كنيم. بنابراين چون اين مجموعه در ارتباط با داد و ستد و تأثير و تأثر متقابل با يكديگر هستند ناگزير هستيم به مسأله‌ي نسبت توجهي كامل كنيم.
بالاخره سومين محور؛ توجه به وحدت آن كل است. يعني خود كل مطلبي است كه اگر بررسي نشود امكان عقلي يك كل متغير از بين خواهد رفت. در توضيح اين مطلب اين‌كه بسياري از مديران ارزشمند در طول بيست و پنج سال بعد از انقلاب اسلامي در جامعه حضور يافته‌اند و ديده شده است كه كارشناسان و انديشمندان از يك چيز به راحتي هزينه كرده‌اند و آن كليت نظام است. به بيان ديگر به اجزاء پرداخته‌ايم و مسايل اجزاء را نگاه كرده‌ايم؛ مثلاً مورد سؤال قرار گرفته‌ايم و به عنوان يك بخش دفاع از عملكرد خود كرده‌ايم. ولي آن چيزي كه هزينه كرده‌ايم، وجاهت كل نظام بوده است. چگونه مي‌شود من به عنوان مدير از سازمان خود به هزينه‌ي كل نظام دفاع كنم يعني چگونه مي‌شود كه تك‌تك افراد برنده شوند ولي كل نظام بازنده شود. اين امر لزوماً با تعمد همراه نيست؛ به بيان ديگر سوء نيت نمي‌تواند مبناي قضاوت قرار گيرد؛ البته سوء تفاهم است. اين سوء تفاهم حاصل فقدان مدل جامع نگرش نسبت به موضوع است. يعني وحدت كل جامعه را نمي‌بينيم. تك‌تك كارشناسان تا مديران نمي‌توانيم تأثير رفتار خود را بر كل نبينيم. من اگر در سازماني تغيير ايجاد مي‌كنم چطور مي‌توانم آن تغيير را ايجاد كنم ولي بازتاب اين تغيير را در كل نظام اجتماعي ناديده گرفته باشم و يا موضع‌گيري سياسي مي‌كنم و نسبت به تأثير آن در كل جامعه بي‌توجهي نشان مي‌دهم. بخشي از اين مسأله خلأ نرم‌افزاري است و در بحث خلأ نرم‌افزاري، خلأ كل‌نگري وجود دارد كه من منافع و مصالح كل را نمي‌بينم. چگونه مي‌شود كه يك كارشناس در نظام‌هاي اجتماعي دنيا مي‌گويد كه اين مطلب براي شركت من قابل قبول است ولي براي نظام اجتماعي ما قابل قبول نيست. براي نمونه تجربه‌اي از آموزه‌هايي كه در مديريت كاربردي عرض كنم. سال‌ها پيش يكي از مديران ژاپني به نام ماتسوشيتا كه كتاب‌هاي «فراسوي نيك‌فرجامي» و «نه براي لقمه‌ي نان» از جمله كتاب‌هاي مشهور ايشان است) كه در ايران ترجمه شد آموزه‌هاي اخلاقي خود را در شركت و بنگاه خود به كار گرفت. زماني بخش برنامه‌ريزي توليد به ايشان پيشنهاد مي‌كند كه مثلاً محصول پنكه را بررسي كرده‌ايم اين محصول را در دستور كار توليد قرار دهيد. ايشان مي‌گويد قيمت اين محصول به چه صورتي است؟ گزارش قيمت را به ايشان مي‌دهند. مي‌گويد نسبت اين قيمت با حقوق يك معلم در ژاپن چقدر است؟ مي‌گويند كه حقوق يك معلم ژاپني سه برابر قيمت پنكه است و اين محصول يك‌سوم حقوق معلم ژاپني است. مي‌گويد: نبايد پنكه‌اي توليد كنيم كه نسبت آن با حقوق معلم ژاپني يك‌سوم شود به ايشان مي‌گويند كه بازار كشش دارد. ايشان مي‌گويد: مي‌دانم بازار كشش دارد ولي ما نمي‌خواهيم به نظام اجتماعي ژاپن لطمه وارد كنيم كه معلم ژاپني دچار فشار اجتماعي شود بايد قيمت پنكه تا يك‌هفتم كاهش پيدا كند. حال آن‌ها هم قصد نداشتند پنكه‌اي توليد كنند كه به شركت ضرر برساند بلكه براي آن شركت هم سودآوري داشته است ولي آن‌ها روش‌ها را اصلاح كردند. سخن اين‌جاست كه صحبت از مدير بنگاهي مي‌شود كه كل‌نگري آويزه‌ي معرفت كاربردي در رفتار اجتماعي ايشان است؛ يعني قبل از آن‌كه به خودشان فكر كنند به كل نظام اجتماعي فكر مي‌كند پس اين واژگان‌هاي كه عرض شد «كثرت، نسبت، وحدت» بايد از تعاريف پايه‌اي و روشني برخوردار باشند.
اگر بخواهيم به فلسفه‌ي چگونگي اسلامي شدن مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي بپردازيم، سه دسته مبحث را به عنوان مباحث محوري مي‌توانيم مورد توجه قرار دهيم: دسته‌ي اول، اصول انكار ناپذير؛ شايد نوعي ظرافت در ذات خود داشته باشد. معمولاً نوع منطق‌هايي كه بشر از آغاز تلاش‌هاي معرفتي خود به آن رو آورده است، نوعاً تلاش داشته است از جاهايي شروع كند كه با بديهيات نظري همراه باشد تا بتواند ظرفيت را براي تفاهم فكري با ديگران فراهم كند.اصول انكار ناپذير از چنين نقطه‌ي با مسايل اغماض ناپذير و مراحل اجتناب‌ناپذير شروع مي‌شود كه در ابتدا به اصول انكارناپذير مي‌پردازم. اصولي كه به صورت غير قابل انكار، پايگاه فلسفيِ شكل‌گيري يك كل متغير را مورد بررسي قرار مي‌دهد؛ در اصول انكارناپذير، اقرار و انكار آن نسبت به اين اصول نتيجه‌اي مساوي دارد با توضيح اين‌كه، انكاركننده براي انكار خود در عمل ناگزير از پذيرش آن است. متناظر اين اصول هم در دستگاه منطق ارسطويي آن بداهت‌هاي اوليه‌اي است كه زيربناي شكل‌گيري مفاهيم منطقي است. مثل اين‌كه به كسي گفته مي‌شود كل از جزء بزرگ‌تر است يعني از شما نمي‌خواهد كه براي او اثبات كنيد كه كل از جزء بزرگ‌تر است و بديهي است كه تصور آن موجب تصديق است. اگر پايه را بر مبناي اصول انكارناپذير بگذاريم يعني در واقع بين همگان مي‌توانيم ظرفيتي به طور پايه‌اي براي برقراري تفاهم فكري به وجود آوريم. سه مورد از اصول انكارناپذير عبارت است از: تغاير، تغيير، هماهنگي؛ به عنوان مثال اين جلسه جلوه‌اي از وجود متغاير مي‌باشد. الآن بر روي ميز چه چيزهاي متغايري وجود دارد. وجود افراد در اين جلسه همه متغاير هستند. پس تغاير را به عنوان پايه و اولين ركن اصول انكارناپذير در اين دستگاه فلسفي مورد توجه قرار داده‌ايم حتي اگر كسي بخواهد تغاير را انكار كند بايد چه چيزي را بياورد و چگونه استدلال كند؟
سؤال اول اين است كه آيا تفاوتي بين خودت و آن چيزي كه مي‌خواهي انكار كني، قائل هستي يا خير؟ اگر بگويد خودم آن چيزي هستم كه مي‌خواهم انكار كنم؛ مي‌گويند اين را چطور تشخيص داده‌ايد و آن بسيط محض است؛ چگونه تشخيص داديد چون تو آن هستي و آن هم تو؛ پس همين‌كه مي‌خواهي خودت را با آن‌چه هست انكار كني و متفاوت ببيني عملاً تغاير را تصديق مي‌كني، كه تغاير به عنوان پايه‌اي است از آن چيزي كه مي‌خواهيم در منظومه‌ي فلسفي فكري وارد كنيم. در توضيح تعريف تغاير اين‌كه تغاير بيانگر وجود حداقل اختلاف و كثرت در يك كل متغير است؛ اگر نفي شود موجب يكساني محض است كه در مثال اشاره شد. و در نهايت نفي كل متغير را در بر خواهد داشت؛ نفي و انكار آن با پذيرش آن داراي نتيجه‌ي واحد است. منكر وجود اختلاف در يك كل متغير در انكار خود حداقل اختلاف بين سلب و ايجاب را پذيرفته است و لذا ملزم به تبعيت مي‌باشد؛ عموميت و شمول اين اصل به گونه‌اي است كه تمامي مكاتب مختلف فلسفي ناگزير از قبول و اقرار نسبت به آن مي‌باشند.
نكته‌اي در اين‌جا عرض كنم اگر مي‌خواهيم فلسفه‌اي را براي شدن بياوريم يعني براي مهندسي توسعه‌ي نظام اجتماعي كه در مسير شدن حركت مي‌كند لاجرم بايد بتوانيم از پايه‌اي شروع كنيم كه همگان را به تفاهم برسانيم.
اين‌كه بين كارشناسان بايد تفاهم كارشناسي رخ دهد، ضرورت دارد. از سال‌ها قبل مجموعه‌اي تحت عنوان توسعه‌ي تفاهم اجتماعي تهيه كرده و بعد موضوعاتي را تحت عنوان توسعه‌ي تفاهم كارشناسي در ذيل آن مطرح كرديم. چون به نظر مي‌آيد اكثر اوقات مسأله در پايه‌هاست كه چگونه با هم به تفاهم بنشينيم؛ پايه‌هاي تفاهم به طور فكري و ذهني دچار مشكل هستند؛ يعني يك نظام فكري كه در آن به تفاهم بنشينيم را واجد نيستيم. هركسي از اصطلاحات و تجارب خود استفاده مي‌كند و متأسفانه سازمان‌هاي اجرايي و مديريت‌ها از ظرفيت تفاهم كارشناسي برخوردار نيستند و براي برقراري تفاهم كارشناسي از اعمال ارائه‌ي سياسي در جامعه و سازمان استفاده مي‌كنند؛ اين تفاهم‌ها شكننده هستند چون در عمق ريشه‌دار نيستند و در نتيجه زمينه را هم براي تعامل فراهم نمي‌كنند.
اگر آقاي مهاتير محمد مي‌گويد كه: من 3% وقت خود را در دولت براي تنظيم چشم‌انداز، استراتژي‌ها و راهبردها صرف مي‌كردم و 97% براي اجرا؛ ايشان در شرايطي است كه مثلاً در اجرا (به درجاتي) سريع‌تر مي‌توانستند به تفاهم برسند. اگر نتوانيم خوب با هم به تفاهم برسيم - اجرا نيازمند تعامل است - در آن وقت تقابل‌هاي خود را در تعامل‌ها نشان خواهيم داد؛ سپس در آن‌جا كارشكني‌هاي ريز و درشت صورت مي‌گيرد و فكر نكنيد اين كارشكني‌ها از سوي كساني نسبت به هم رخ مي‌دهد كه نسبت به هم كينه‌ورزي و يا سوء نيت دارند بلكه از سوي كساني است كه با حسن نيت با هم كار مي‌كنند اما در تعامل نتوانسته‌اند زمينه را برقرار كنند. بايد منظومه‌اي فكري داشته باشيم تا از پايه بتواند اين مطلب را پذيرا باشد پس پايه‌ي اول تغـايـر نام دارد.
تغييـر، مفهومي است كه قابل انكار نيست، وجود تك‌تك انسان‌ها و هم‌چنين وجود جهان سرشار از تغييرات است؛ رفتن از وضعيتي به وضعيت ديگر كه نحوه‌اي از تبديل صورت مي‌گيرد تغيير تلقي مي‌شود و هم‌چنين نافي هر نوع ايستايي و عدم تحرك است، دلايل انكارناپذيري آن روشن است؛ اقرار و انكار اين اصل نتيجه‌اي مساوي را در بر دارد. انكار اصل تغيير (در يك كل متغير) حداقل تبديل را در وضعيت قبل از انكار و بعد از انكار دارد و زماني مي‌توان انتظار نتيجه را داشت كه در حالت وضعيت بعد قرار گيرد و هم‌چنين با وضعيت‌هاي مقدماتي خود هم متفاوت باشد، كه پايه‌ي تغيير نام دارد؛ عموميت و شمول آن هم به گونه‌اي است كه تمام مكاتب مختلف فلسفي ناگزير از قبول و اقرار نسبت به تغيير هستند.
هماهنگي به معني هم‌جهت شدن حداقل دو موضوع با موضوع سوم است. وقتي مي‌گوييم كه نتيجه‌گيري كرده‌ايم يعني دو مقدمه را در كنار هم قرار داده‌ايم و نتيجه گرفته‌ايم كه اگر اين دو مقدمه با هم ناهماهنگ باشند چنين نتيجه‌اي به دست نمي‌آيد. به عنوان مثال اگر بگوييم كامپيوتر مصنوع و محصولي است كه از يك ذهنيت مغشوش نشأت گرفته است، شما اين مسأله را از من نمي‌پذيريد؛ مي‌گوييد: كامپيوتر دستگاهي است كه حاكي از برخورداري از نظم است، مي‌شناسيم و حاصل ذهنيت مغشوش مخترع نيست و به همين دليل پذيرفته نيست چرا كه مقدمات ناهماهنگي دارد؛ پس هماهنگي پيش‌نياز همه‌ي مجموعه‌سازي‌هاي ما است. نمونه‌اي از تجربه‌ي خود را در انتخاب هيأت مديره‌ها در سازمان‌ها و بنگاه‌ها عرض كنم، سال‌هاي پيش در سازمان‌هاي صنعتي، شركت‌هايي كه در تملك دولت قرار داشتند و در نظر داشتند هيأت مديره انتخاب كنند، از دغدغه‌هاي انتخاب‌كنندگان برقراري هماهنگي بود؛ دوره‌اي اين تدبير را عملياتي كردند و گفتند يك نفر را به عنوان مديرعامل انتخاب مي‌كنيم و مي‌گوييم خود شما يك تيمي را به عنوان اعضاي هيأت مديره انتخاب كن كه با تو هماهنگ باشند و آن فرد هم صادقانه اين كار را انجام مي‌داد؛ تيمي را به عنوان اعضاي هيأت مديره انتخاب مي‌كرد كه اعضاي اين هيأت مديره در جايگاه اعضاي راهبري نشسته بودند و بايد مدير عامل را هدايت مي‌كردند. در خيلي از جلسات مي‌ديدم كه دوستان به ماشين امضاء تبديل شده‌اند و درواقع در آن‌جا يك اقتدارگرايي فردي وجود دارد (يك نفر) و بقيه هم در مقام تسليم و رضا و موجه دانستن مصوبات به گونه‌اي كه پيشنهاد آن از طرف مدير عامل بوده است. ببينيد واژه‌اي را بيان مي‌كنيم كه ظاهر آن خيلي ساده است ولي امروزه در بالاترين سطح نظام اجرايي در دولت و در سطوح مياني و كارشناسي حتي در معاونت پژوهشي كه بايد بين اين طرح‌ها و تيم‌هاي پژوهشي نوعي از هماهنگي وجود داشته باشد، بايد بين اين تيم پژوهشي نوعي هماهنگي برقرار شود. هماهنگي به شكل سياسي برقرار كردن يعني اسكات گروهي به نفع گروه ديگر كه لزوماً با عقلانيت جمعي هم سازگار نيست و بالاخره آن نتيجه‌ي مطلوب را هم در بر ندارد. بنابراين هماهنگي هم يكي از پايه‌هاي اصلي و در نهايت مسايل اغماض‌ناپذير، از قبيل نسبت بين وحدت و كثرت، نسبت بين زمان و مكان و ديگري نسبت بين اختيار و آگاهي است. حال در فرصت باقي‌مانده به مسايل و سؤالاتي كه براي دوستان ايجاد گرديده مي‌پردازيم و جلسه را براي تبادل نظر باز مي‌كنيم:
 
آيا توسعه‌ي اجتماعي مقدم بر توسعه‌ي سياسي و اقتصادي است نمونه‌اي را مثال بزنيد؟
توسعه‌ي اجتماعي به عنوان جامع در برگيرنده‌ي سه سرفصل دروني تلقي مي‌گردد؛ توسعه‌ي سياسي، توسعه‌ي فرهنگي و ديگري توسعه‌ي اقتصادي است. توسعه‌ي سياسي به منزله‌ي توسعه‌ي اختيارات و توسعه‌ي انتخاب انسان‌هاي يك جامعه تلقي مي‌شود يعني فرصت براي حضور انسان‌ها كه مبادرت به انتخاب و اختيار مي‌كنند و گوهر اصيل انساني در اختيار و انتخاب قرار گرفته است. تعبير بنده اين است كه به ميزاني كه در زندگي اعمال اختيار مي‌كنيم زمينه براي پرورش گوهر اصيل انسان‌ها فراهم مي‌شود.
توسعه‌ي فرهنگي در ساده‌ترين بيان يعني توسعه‌ي اطلاعات (در معناي عام كلمه) از معارف حقه تا معارف نظري و نرم‌افزارهاي كاربردي تا اطلاعات و داده‌ها در توسعه‌ي فرهنگي مي‌گنجد.
بالاخره توسعه‌ي اقتصادي متضمن توسعه‌ي امكانات و زمينه‌ها مي‌باشد؛ بنابراين توسعه‌ي اجتماعي دربردارنده‌ي سه توسعه‌ي سياسي، فرهنگي و اقتصادي است كه همه مي‌بايست نسبت به هم متوازن باشند اما نكته‌اي وجود دارد و آن اين‌كه بين آن‌ها نسبتي برقرار است؛ اگر بخواهيم اولويت‌بندي يا اصالتي براي آن‌ها قائل شويم؛ به اين ترتيب است كه توسعه‌ي اختيار بالاترين منزلت را دارد كه همان توسعه‌ي سياسي است و هم‌چنين توسعه‌ي فرهنگي در رتبه‌ي دوم و توسعه‌ي اقتصادي در رتبه‌ي سوم قرار مي‌گيرد، اما همه در يك منظومه‌اي هماهنگ قرار دارند و به همين دليل توسعه‌ي متوازن مي‌گوييم؛ اما توسعه‌ي متوازن به معناي بي‌نسبتي در بين اركان آن نيست؛ در اركان آن حتماً نسبتي برقرار است. بنابراين توسعه‌ي فرهنگي، اقتصادي و سياسي توأمان در نسبت‌ها مشترك هستند اما وقتي با واقعيت‌هاي اجتماعي روبه‌رو مي‌شويم و جامعه را مورد آسيب‌شناسي قرار دهيم، مي‌بينيم دغدغه‌هاي اقتصادي جامعه بالا است. بنابراين نمي‌توانيم از تشخيص مسايل واقعي جامعه كه در پيش رو داريم خود را دور نگه داريم اما به منزله‌ي اين نيست كه به طور مرتبتي و رتبي بگوييم همواره توسعه‌ي اقتصادي بر ساير توسعه‌ها مقدم است؛ به طور منزلتي همان‌طوري است كه عنوان شد؛ اما وقتي واقعيت‌ها را مورد آسيب‌شناسي قرار دهيم طبعاً واقعيتي به نام تنگناهاي معيشتي، عدم توسعه و مشكل اشتغال و ... كه جلوه در يك مجموعه دارد و آن هم عدم توسعه‌يافتگي اقتصادي است مسأله‌ي مبرم‌تري است.
 
چرا نظام اجتماعي ما به صورت تقليدي شكل گرفته؟ آيا صاحبان انديشه و خرد در اين خصوص كه نظام اجتماعي ما برگرفته از تعاليم الهي اسلام نيست، يك مدل و الگويي جامع ارائه داده‌اند؟
به نظر من اتفاقي را مي‌خواهيم پاسخ دهيم كه مسأله‌ي مشترك همه است و بيست و پنج سال است كه به صورت جدي در معرض آن هستيم. ملاحظه كنيد از معروف‌ترين انقلاب‌هايي كه در دنيا واقع شد انقلاب فرانسه بود و اين انقلاب فرانسه در بستري واقع شد كه از چند سده قبل آن رنسانس در اروپا شكل گرفت و زمينه براي بالندگي در علوم پيش آمد. اين انقلاب اجتماعي كه به وجود آمد باز خود نتوانست بلافاصله ادبيات اداره‌ي جامعه را مبتني بر دستاوردهاي معرفتي آن ايجاد كند؛ يعني بعد از انقلاب فرانسه شاهد ظهور ناپلئون هستيم كه حداقل 50 سال به طول انجاميد. حال نكته و تفاوت ويژه‌اي داريم با دوراني كه در انقلاب فرانسه رخ داد. امروزه در دنيايي به غايت متعامل زندگي مي‌كنيم؛ فرانسه باز مي‌توانست به خود فرصت دهد كه سعي و خطاي اجتماعي كند تا در آزمايشگاه‌هاي اجتماعي ادبيات آن توليد شود اما امروزه در صحنه‌ي اداره‌ي جامعه بايد اين ادبيات را توليد كنيم يعني كشتي در حال حركت هستيم كه همان‌طور كه حركت مي‌كند بايد خود را هم تعمير كنيم و نه فقط تعمير، بلكه بايد ترميم‌هاي اساسي نيز صورت گيرد و نه فقط ترميم‌هاي اساسي بلكه بايد خود را هم طراحي مجدد كنيم؛ پس نكاتي كه اشاره مي‌شود مطالبي است پيچيده كه اگر به خود فرصت ندهيم و در حلقه‌هاي تفكر و جلسات هم‌انديشي به موضوعات اجتماعي نپردازيم از كجا مي‌خواهيم فرصت پيدا كنيم كه به آن‌ها اشراف پيدا كنيم. خاطرم هست اولين باري كه امام (ره) فرمود: «وحدت حوزه و دانشگاه» عده‌اي از خود سؤال كردند كه معني اين جمله چيست؟ كه حوزوي‌ها به دانشگاه بيايند و يا دانشگاهيان به حوزه بروند و هم‌چنين تجربه‌ي هر دو را داشتيم؛ امام يك جمله‌اي رساتر در سال آخر حيات خود فرمود: «حوزه و دانشگاه در هم ذوب شوند» بنده خاطرم هست كه عده‌اي به ديدن اعضاي جامعه‌ي مدرسين حوزه‌ي علميه‌ي قم رفته بودند و استفسار كردند كه منظور امام از اين مطلب چه بوده كه حوزه و دانشگاه در هم ذوب شوند. به هرحال جامعه‌ي مهندسين براي ذوب، معنا دارند مي‌گويند زماني دو چيز در هم مي‌توانند ذوب شوند كه ميل تركيبي داشته باشند؛ حال چگونه مي‌توان اين ميل تركيبي را به وجود آورد، ميل تركيبي كه با ذوب نمي‌تواند همراه باشد بايد بنياني نظري داشته باشد تا از ريشه بتواند زمينه را براي تفاهم آن‌ها فراهم كند، كه در آن حالت ميل تركيبي به وجود مي‌آيد. قلمرو حوزه بيشتر حوزه‌ي اعتقادات يا انديشه‌ها بوده است و حوزه‌ي تصورات اجرايي و عيني مورد بحث نبوده است؛ در مقابل دانشگاه حوزه‌ي تصرفات عيني را مد نظر داشت و به حوزه‌ي نظري در آن‌جا كاري نداشتند بلكه محور بيشتر در عمل و ذهن بوده است ولي در حوزه بيشترين محور منتهي شده به قلب كار بوده و در عمل كاري صورت نگرفته است. حال شما مي‌خواهيد اين دو موجود را در هم ذوب كنيد؛ در واقع استوانه‌هاي حوزه‌ها مورد پرسش قرار مي‌گيرند. و توقع هم نداريم كه اين مسايل را چهره‌هاي عوام جامعه پاسخ دهند؛ البته كه بايد انديشمندان حوزه و دانشگاه پاسخگو باشند. چرا اين سؤال بر روي كلمه‌ي امام قرار نگرفت؟ چون فرض بر اين بود كه امام با پختگي انتخاب واژه مي‌كند و در بين كارشناسان و انديشمندان شكي نداشت كه ايشان با عنايت اين لغت ذوب را انتخاب كرده است. تعبير بنده اين است كه اين موضوع مطلب ساده‌اي نيست كه فكر كنيم با برخورد ساده‌اي قابل حل است و به خصوص اين‌كه ممكن است مشكلات اجرايي رفتار مدير اجرايي زودتر تشخيص داده شود ولي بنيان‌هاي نظري در روش‌هاي بكار گرفته شده ديرتر تشخيص داده شود و آن نيازمند بحث‌هاي عميق‌تر، گسترده‌تر و همه‌جانبه‌تر است و اگر در حلقه‌هاي تفكر به آن نپرداختيم از طريق جراحت‌هاي اجتماعي به آن پرداخته مي‌شود. چرا امروزه اين دسته از مطالب به گونه‌اي شده كه هزينه‌ي آن‌ها از طريق جراحت‌هاي اجتماعي به دست مي‌آيد؟ وقتي موضوع به پديده‌ي كارتن‌خوابي معطوف مي‌شود مي‌بينم كه كارتن‌خوابان جامعه فقط بي‌سوادان جامعه نيستند بلكه اقشار باسواد جامعه را هم در بر مي‌گيرد. حال اين مطلب ذهن را به توجه وا مي‌دارد زماني‌كه مثلاً تخصيص منابع ملي را نگاه مي‌كنيم كه به فعاليت‌ها سوق مي‌دهيم و آن وقت به خود مي‌گوييم كه چرا شتاب‌زده عمل كرده‌ايم يعني به جاي اين‌كه به گفتگو بپردازيم از طريق نمونه‌سازي در كامپيوتر - نه نمونه‌سازي در عمل اجتماعي - پرداخته‌ايم؛ چون آزمايش اين اجازه را مي‌دهد كه قبل از اين‌كه در جامعه تجربه كنيم در همين‌جا به تجربه‌ي نرم‌افزاري مي‌نشينيم ولي چه موقع اين امر امكان‌پذير است وقتي‌كه به خود فرصت دهيم و به اين تأمل رسيده باشيم. چند سال گذشت تا ضرورت جنبش نرم‌افزاري علمي و ديني در جامعه مطرح شد. درواقع انقلاب اسلامي كي به وقوع پيوست و اين واژه كي به ثمر رسيد؟ ممكن است بگوييم كه اين واژه را مي‌دانستيم؛ بله، امام در وحدت بين حوزه و دانشگاه فرموده بود اما چه زماني به جنبش نرم‌افزاري علمي و ديني تبديل شد، چه موقع تبديل به زمينه براي توليد علم شد و در نهايت چه زماني ضرورت دوباره‌انديشي به بنيان‌هاي فكري مطرح شد در حالي‌كه بيست و دو سال گذشت تا اين موضوع مطرح شد. فكر مي‌كنم به نسبت شايد بتوان گفت كه اگر با واقعيت‌ها روبرو شويم خيلي زيان سنگين نكرده‌ايم به شرطي كه از فرصت‌هاي باقي‌مانده خوب استفاده كنيم.
 
بيماري‌هاي حاد اجتماعي را چگونه ارزيابي مي‌كنيد و اصولاً علماي اين رشته به وظايف اصلي خود در حوزه‌ي درمان ناهنجاري‌هاي اوضاع اجتماعي رسيده‌اند يا خير؟
بله، امروزه ناهنجاري‌هاي اجتماعي اصطلاحي است كه بيشتر به كار مي‌رود زماني‌كه فردي معنا را در زندگي خودش گم كند مي‌توان به او لقب ناهنجار را نسبت داد امروز همين واژگان به جوامع بشري تعميم يافته است و مي‌گويند وقتي جامعه‌اي در آن معاني و مفاهيم به گونه‌اي مطرح شود كه جامعه نتواند راه خود را پيدا كند گويي كه آن جامعه دچار حالت ناهنجاري شده است. منشأ اصلي ناهنجاري‌ها، ناهنجاري در مفاهيم است اگر آن چيزي كه براي شما ارزش است براي ديگري ضد ارزش تلقي شود نشان مي‌دهد كه در كنار هم قرار گرفته‌ايم و نسبت به امري واحد يك نفر پديده‌اي را ارزشي و ديگري ضد ارزش قلمداد مي‌كند. چند سال پيش تحليلي راجع به دادگاه شهردار تهران نوشتم و او را جلوه‌اي از ناهنجاري اجتماعي تحليل كردم. ديدم مردم از يك‌سو ساختن پل، فرهنگ‌سرا و پارك را ضرورت احساس كرده‌اند و از طرفي ديگر واقعيتي مثل فروش تراكم را به عنوان جلوه‌ي ناهنجار تلقي كرده‌اند؛ ملاحظه مي‌كنيد فروش تراكم از شهرداري خارج نشده است، چون ابزار جايگزين آن طراحي نشده و به ناچار فروش تراكم ادامه دارد؛ در عين حال مردم ساختن پل، بزرگراه و غيره را مطالبه مي‌كنند. حال بحث اين‌جاست كه نسبت به پديده‌اي كه دو تلقي كاملاً متضاد داريم، انجام‌دهنده آن امر را گروهي به سوء نيت متهم مي‌كنند و گروه ديگر به خدمت تقدير مي‌كنند؛ وقتي از عملي واحد، دو تعبير يكي سوء نيت و ديگري حسن عمل استنباط شود، در اين‌جا جلوه‌اي از ناهنجاري‌هاي اجتماعي است و اين امر در حالي است كه مفاهيم در جاي خودش ننشسته باشند. به عنوان مثال؛ وقتي مجلس به دولت گفت: خودگرداني مالي را در دستور كار خود قرار دهيد ولي چارچوب به آن‌ها ندهد و يا زماني‌كه رئيس‌جمهور وقت به وزارت‌خانه‌ها اعلام كرد، خودگرداني مالي را در رأس امور قرار دهيد ولي روش به آن‌ها ندهد خوب هركسي به سمت خودش عمل مي‌كند و نوعي جديد از ملوك‌الطوايفي در جامعه شكل مي‌گيرد؛ اين ملوك‌الطوايفي هميشه از طريق عشيره‌اي و قبيله‌اي نبوده است بلكه مي‌تواند از طريق نرم‌افزارهاي اجتماعي رخ دهد. امروزه مفاهيم به درجاتي در جامعه، ملوك‌الطوايفي شده‌اند و اين مسأله ريشه در ناهنجاري‌ها دارد. هميشه در تمام دولت‌ها، بين وزراي ارشاد تأكيد بوده كه بالاخره هنر ديني چيست؟ هنر مبتني بر ارزش‌ها چيست؟ فكر مي‌كنم دغدغه‌ي وزير كنوني هم همين خواهد بود؛ وزيري كه به عنوان پاسدار ارزش‌ها و اعتقادات در توصيف آن بيان مي‌كنيم پيشينه‌ي آن به اين معنا است كه به دو سال طول نخواهد كشيد همان كساني‌كه در منقبت ايشان به عنوان يك وزير ارزشي نظر داده‌اند مدعي خواهند شد كه چرا چنين هنري را مجاز مي‌شماريد؟ و او در وادي هنر بايد دعوت كند كه بالاخره آن چيزي كه مي‌خواهيد داشته باشيد را بايد توليد كرد كه اين توليد مي‌بايد از پايه‌ها شروع شود. در سال‌ها قبل به دليل همكاري با وزارت ارشاد اسلامي؛ عضو كميسيون شماره‌ي (1) برنامه‌ريزي شوراي فرهنگ عمومي بودم همين موضوعات هم در دستور كار قرار مي‌گرفت و مي‌ديدم كه چگونه دچار عدم تفاهم كار كارشناسي هستيم، وقتي در آن صحنه‌ي محدود كه هيچ‌كدام همديگر را متهم به سوء نيت نمي‌كرديم، دچار عدم تفاهم بوديم و عدم تفاهم هم به حق بود؛ يعني ريشه در خلأ نرم‌افزاري و كمبودهاي مفهومي داشت؛ خيلي طبيعي است كه در حيطه‌ي عملي وسعتي پيدا مي‌كند كه خارج از كنترل افراد است. بنابراين بحث ناهنجاري، جلوه‌اي از گوناگوني ناهنجاري است. از پيشنهادهايي كه به وزارت رفاه براي مطالعه داده‌ايم آموزش‌هاي اجتماعي براي كاهش آسيب‌هاي اجتماعي است؛ چون فكر مي‌كنيم راه‌گشاي مطلق نخواهد بود اما به نظر مي‌آيد كه بايد مقداري اين آسيب‌هاي اجتماعي را كاهش دهيم كه تنفسي براي جامعه فراهم شود تا كار اساسي‌تري ايجاد شود. پس پاسخ اين است كه ناهنجاري‌هاي اجتماعي ريشه در عوامل مختلف دارد و پايه‌اي‌ترين عامل آن ناهنجاري در مفاهيم پايه‌اي اداري جامعه باشد.

 درباره‌ي مفهوم توسعه‌ي متوازن و پايدار از منظر تطبيق نگاه غربي و اسلامي اندكي توضيح دهيد؟
امروزه توسعه‌‌ي پايدار واژه‌اي است ترجمه شده از كلمه‌ي sustained development كه در ادبيات مربوط به تشكل‌هاي وابسته به سازمان ملل مطرح شده است ولي چرا اين موضوع مطرح است؟ در دوره‌اي توسعه‌ي صنعتي شتابان در دنيا تجربه شد و بعد آثار زيست‌محيطي پيدا كرد و آن آثار زيست‌محيطي منجر به سوراخ شدن لايه‌ي ازون گرديد؛ در نتيجه عاملان انساني بايد آن را ترميم كنند، عاملان انساني هم بر سر دنيا هستند (يعني جوامع بشري) بنابراين ضرورت توسعه‌ي پايدار از اين جهت مطرح شد كه آلودگي زيست‌محيطي ايجاد نكند و هم‌چنين شرايط حيات زيست بشر را مخدوش نكند. الان از جلوه‌هاي توسعه‌ي پايدار اين است كه به دليل نوع كشاورزي كه در طول چند دهه‌ي گذشته در دنياي صنعتي تجربه شده است امروزه استفاده از انواع كودهاي شيميايي يا سموم دفع آفات نباتي، استفاده از هورمون‌ها به گونه‌اي شده است كه ناراحتي‌هاي جسمي فراواني براي بشر ايجاد كرده است. بحث اين‌جاست كه اين حالت پايداري ندارد و توسعه‌ي پايدار نيست بنابراين بايد به كشاورزي به نام كشاورزي ارگانيك برگرديم كه بتواند زمينه براي تعامل بهتري با جسم داشته باشد، امروز بخشي از سرطان‌هاي رو به افزايش در جامعه‌ي فعلي مربوط به نسل جوان مي‌باشد، كه حاصل مصرف اضافه‌ي كود شيميايي و سموم دفع آفات نباتي در توليد محصولات كشاورزي است.
پس توسعه‌ي متوازن يا توسعه‌ي پايدار و يا توسعه‌اي كه وجوه مختلف حيات را بتواند با هم هماهنگ كند واژ‌گاني است كه براي توسعه به كار مي‌رود، متوازن يعني بين قسمت‌هاي مختلف جامعه توازن برقرار شود اما در جامعه‌ي ما توسعه‌ي متوازن به بنيان‌هاي اعتقادي ما قابل تعريف است يعني نمي‌توانيم توسعه‌اي داشته باشيم كه نافي فرهنگ باشد و ارزش‌هاي انساني را منكوب كند‌ و در نهايت منجر به تحقير اجتماعي شود. مثالي عرض كنم: امروزه در دنيا ممكن است درصدي از عدم اشتغال پذيرفته شده باشد و از طريق توزيع بن‌‌هاي اجتماعي از طرف دولت مي‌پذيرند كه اقتصاد به صورت شكوفا عمل كند؛ هرچند كه 5 درصد جامعه هم فاقد شغل باشند، گفته مي‌شود اين 5 درصد هزينه‌ي آن شكوفايي است. در جامعه‌ي ما به دليل اعتقاداتي كه داريم نمي‌توان به كسي گفت كه به شما بن مي‌دهيم در مقابل شغلي نداشته باش اما از صدقه‌سري جامعه در حداقلي از معيشت زندگي كن؛ كار براي نظام اجتماعي مبتني بر فرهنگ، فقط كسب معيشت و درآمد نيست؛ كار وجوه گوناگون دارد؛ كار يعني فرصتي كه بتوان قدرت انتخاب داشت؛ كار يعني فرصتي كه بتوان ارزش‌هاي انساني را به پيرامون خود عرضه كرد؛ بنابراين توسعه‌ي متوازن در جامعه يعني تك‌تك انسان‌ها فضايي پيدا كنند كه بتوانند انتخاب كنند، بتوانند ظرفيت خود را گسترش دهند؛ بتوانند امكاناتي به وجود بياورند كه تحقير نشوند. اگر توسعه‌اي مبتني بر تحقير داشته باشيم يعني انتخاب از جانب افراد رخ ندهد، بله ممكن است من درآمد داشته باشم اما هم‌زمان تحقير شوم اين توسعه براي فرهنگ، توسعه‌ي نامتوازن و ناپايدار است توسعه‌اي كه از پايه، قدرت انتخاب رو به افزايش، معرفت من رو به گسترش و امكانات من رو به افزايش باشد اين توسعه را مي‌توان بر مبناي بنيان‌هاي اعتقادي و فكري خود، توسعه‌ي پايدار و متوزان قلمداد كرد؛ در غير اين صورت اگر اقتصاد شكوفا شود اما از اختيارات انساني گسيخته شويم يا مسلوب الاراده شويم، شكل مطلوبي نيست يا اگر در بستر تحقير اجتماعي قرار گيريم كه ناگزير به راهي ناخواسته تن دهيم. درواقع جلوه‌اي از ناپايداري و عدم توازن در توسعه است. 

با تغيير دولت‌ها در هر چند سال (4 يا 8 سال) و تغيير كابينه‌ها و با توجه به اين‌كه هركدام توسعه‌ي خاصي را در زمينه‌اي متفاوت مثل توسعه‌ي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و غيره دنبال مي‌كنند حال آيا دچار عقب‌ماندگي نخواهيم شد زيرا هركدام از اين برنامه‌ها ناتمام رها و شايد به بوته‌ي فراموشي سپرده شود. راهكار چيست؟

به نظر راهكار اين‌طور مي‌آيد كه دعوت به تعادل و توزان در فكر و واقع‌نگري است. امروزه نمي‌توان نسبت به معيشت جامعه بي‌توجه باشيم. چون گزارش‌هاي مربوط به دهك‌هاي درآمدي جامعه در اختيار همه هست، واقعيت‌هاي اجتماعي هم بيش از پيش خود را بروز داده است. ولي اگر پاسخ به اين واقعيت اين باشد كه به طور مفرط و افراط‌گونه به يك بعد قضيه بپردازيم و به ديگر ابعاد توجه نكنيم اين همان نكته‌اي است كه سؤال‌كننده‌ي عزيز مورد توجه‌اش بوده است. در كنار پاسخگويي به اولويت‌هاي مبرم امروز كه مسايل معيشتي است بايد فرصتي به وجود بياوريم از طريق حلقه‌هاي كارشناسي، حلقه‌هاي فكري، دانشگاه‌ها، حوزه‌ها و حتي سازمان تبليغات اسلامي هم مي‌تواند رسالت داشته باشد. چون يكي از وجوه تبليغات اسلامي، تعادل در رفتار و انديشه و باورها است و اگر به عنوان يك شهروند به همه‌جانبه‌نگري دعوت شويم، همه‌جانبه‌نگري از آموزه‌هايي است كه انتظار مي‌رود كه در ترويج ادبيات اسلامي بتوان به جامعه هم كمك كرد. كاركرد فن‌هاي كارشناسي هم به همين ترتيب است يعني به طور دقيق اگر امروزه اولويت اين امر است، اما نبايد از ياد برد كه توسعه را در همه‌ي وجوه آن لازم داريم. بنابراين تمام كساني‌كه حالت ظرفيت كارشناسي و فكري از جمله امكان استفاده از فرصت‌هاي تريبوني، ستون‌هاي مقاله‌اي در روزنامه‌ها، حلقه‌هاي مباحثاتي و رسانه‌ي ملي و ... دارند وظيفه‌ي آن‌ها اين است كه وجوه ديگر توسعه را كه توسعه‌ي هماهنگ، متوازن در همه‌ي وجوه آن است دوباره به جامعه يادآوري كنند كه پاسخ گفتن در عمل و اجرا (چون دوستاني كه در اجرا هستند) ناگزير به اجرا مي‌پردازند اما آن‌هايي كه پله‌اي فاصله دارند كه مي‌توانند قدرت كل‌نگري، جامع‌نگري، همه‌جانبه‌نگري را داشته باشند وظيفه‌ي آن‌ها در اين مقوله سنگين‌تر است. در مورد سازمان‌هايي كه در پيكره‌ي دولت هستند مثل سازمان مديريت و برنامه‌ريزي مهم‌تر و تعيين‌كننده‌تر است. درواقع او اين مدل را ضمانت مي‌كند نه در قالب موعظه. اگر در همه‌جا بخواهند كار موعظه كنند اما سازمان مديريت و برنامه‌ريزي ناگزير از بكارگيري مدلي از توسعه‌ي متوازن است و در آن‌جا بايد مدل‌مند كار انجام دهند. و نيز بايد پژوهشگاه‌هاي كارشناسي هم به اين ترتيب عمل كنند. پژوهش‌هايي كه سازمان تبليغات اسلامي انجام مي‌دهد اين موضوع را طبعاً مورد توجه قرار مي‌دهند حال چه بايد انجام دهيم كه در جامعه‌ي ايران توسعه‌ي اعتقادي با توسعه‌ي انديشه، توسعه‌ي رفتار و رفتار متوزان اجتماعي همراه باشد؟ از آرزوهاي بنده اين است كه سازمان تبليغات اسلامي در برنامه‌هاي آينده‌اش ارتقاء ظرفيت فهم از قرآن را ترويج كند و در كنار آن، مسابقاتي كه براي قرائت قرآن برگزار مي‌كنيم يكي از وجوه هنري پيونديافته با قرآن را ترويج مي‌كنيم كه ارزشمند است؛ اما واقعاً فهم از قرآن را بتوانيم ترويج كنيم و بتوان وزن و بهاي بيشتري به آن بدهيم؛ زماني‌كه فهم از قرآن بالا برود فقط در قلمرو قرآن باقي نمي‌ماند بلكه در همه‌ي وجوه حيات جاري مي‌شود و چون بنده قرآن را كتابي جامع، متعادل، متوازن در ذات خودش مي‌شناسم فكر مي‌كنم كسي‌كه با فرهنگ قرآن آميخته مي‌شود از يك لياقت و قابليت‌هاي ذاتيِ دروني برخوردار مي‌شود كه با وجود، جان، ذهن و محسوسات رفتاري او سرشته مي‌شود كه بتواند آن وقت نسبت به اين موضوع متوازن بينديشد؛ پس بنابراين ناگزير هستيم هم‌زمان در يك سياست‌گذاري اجتماعي اين عمل را دنبال كنيم و هم ناگزير هستيم در يك ارتقاء قابليت‌هاي فردي اين مطلب را پي‌گيري كنيم؛ در هرحال اين وظيفه‌ي همگاني تلقي مي‌شود؛ يعني زماني‌كه در دفتر كار خود نشسته‌ام بايد به خود بگويم كه از طريق كار خود چگونه مي‌توانم متوازن‌انديشي را در جامعه ترويج كنم، اين امر نه وظيفه‌ي من بلكه تك‌تك افراد و هم‌چنين وظيفه‌ي سازمان تبليغات اسلامي مي‌باشد و ما از همه‌ي ابعاد حيات پشتيباني مي‌شويم به اين‌كه توسعه‌ي متوازن يعني كل‌نگري، جامع‌نگري - درواقع جامع‌نگري و كل‌نگري در عين توجه به اجزاء؛ كل‌نگري در عين توجه به نسبت بين اجزاء؛ كل‌نگري در عين توجه به واقعيت و برنامه‌ريزي در عين هماهنگي با واقعيت؛ واقعيت را به حال خود رها نكنيم و برنامه‌هايي كه در حال اجراست باز به هم‌چنين؛ يعني اين‌گونه نشود كه بعد از چهار سال به اين نتيجه برسيم چرا از برنامه‌ي توسعه انحراف پيدا كرده‌ايم، از همان ماه اول متوجه ميزان انحراف شويم؛ چون انحرافي كه در انتهاي سال چهارم ايجاد شود يك‌شبه ايجاد نشده است، انحراف در آغاز خيلي كم است (شما يك خط مستقيم بكشيد و خطي مايل هم از آن جدا كنيد ابتدا آن‌قدر فاصله كم است كه انحراف تشخيص داده نمي‌شود) اما ناگزير هستيم شاخص‌هايي درست كنيم كه اين شاخص‌ها سنجه‌ي مربوط به انحراف را مورد نماد و نمايش قرار دهد كه همان زمان تدبير كنيم؛ يعني شايد در لحظه‌اي جامعه، برنامه و موضوع مورد بررسي رها شود و همان‌طوري كه ظرفيت نقدپذيري در جامعه مطرح است بايد نقدپذيري را تعميم دهيم البته خود نقدپذيري هم متوازن بايد باشد؛ يعني نبايد انرژي آن‌هايي كه مجري هستند را از صبح تا شب گرفت تا اين‌كه نقدهاي ما را پاسخ دهند. نقدها هم بايد متوزان باشد ولي بايد ابعاد آن را توسعه داد. در هرحال موقعي است كه نقدها را به عملكرد افراد وارد مي‌كنيم بهتر آن است كه نقدها را به رفتار و روش افراد وارد كنيم. سال‌ها پيش در مجله‌ي تدبير در دولت سازندگي نقدهايي كه به روش‌هاي اجرايي وارد مي‌شد را در سرمقاله‌هاي مجله مي‌نوشتم؛ بعد از اين‌كه جريان دولت بعدي مطرح شد. بعضي از افراد به جناب آقاي رفسنجاني نقد مي‌كردند و از من مي‌پرسيدند كه شما در دوران رفسنجاني ايشان را نقد مي‌كرديد، چطور الان كه وارد نقد ايشان شديم چيزي نمي‌نويسي؟ گفتم: شما شخص را نقد مي‌كنيد ولي من روش را. من به دنبال اصلاح روش بودم آن روش را ممكن است من هم مرتكب شوم و ممكن است ديگري هم مرتكب شود اما زماني‌كه آن روش را اصلاح كرديم كمك به اصلاح جامعه كرده‌ايم والا اگر بخواهيم شخص را بكوبيم با كوبيدن شخص، روش اصلاح نمي‌شود فردا هم ممكن است شخص ديگري با وجاهت و مطلوبيت ديگري، آن روش را مرتكب شود پس بايد اصلاح روش را دنبال كنيم. بنابراين فضايي كه فراهم هست را در وجوه مختلف، همه‌جانبه و كل‌نگرانه همراه با جزءنگري متعادل و متوازن در تناسب با واقعيت و راهگشا براي آينده است كه بدون تمرين بهينه نمي‌شود. بنده بدون اين‌كه تمرين كرده باشم نمي‌توانم از نسبت‌هاي مطلوب سخن گويم و اين مسايل تمرين رفتاري مي‌خواهد؛ من بايد در رفتار جمعي با شما، ناهنجاري‌هاي وجودم بروز كند، خيرخواهي چون شما به من تذكر بدهد و من دوباره اصلاح شوم، دوباره پاسخ دهم و دوباره برگردم، آن وقت است كه مثل چرخ‌دنده‌هاي لرزان در همديگر، بتوانيم به تفاهم و تعامل اجتماعي بنشينيم آن وقت است كه پاسخ‌هاي مورد انتظار خود را به دست خواهيم آورد.
 
ديدگاه خود را درباره‌ي نسبت مفاهيم بنيادي نظير معنويت، آزادي، عدالت و اخلاق با يكديگر و تقدم و تأخر آن را بيان كنيد؟
در دو سال پيش دعوتي از طرف مركز مطالعات و پژوهش‌هاي مربوط به امام موسي صدر در لبنان از بنده صورت گرفته بود كه در بيست و پنجمين سال غيبت امام موسي صدر مقاله‌اي داشته باشم، در آن‌جا از چيزهايي كه به نظرم رسيد در مورد امام موسي صدر عنوان كنم، يكي از آن‌ها ظلم‌هايي بود كه با غيبت امام موسي صدر در لبنان به جامعه‌ي مسلمان شده بود، وجود مفاهيم راهگشايي بود كه امام موسي صدر در زندگي شخصي خود متبلور كرده بود. براي اين‌كه بتوانم اين كار را انجام دهم، مدلي از شخصيت امام موسي صدر معرفي كردم و در آن مدل مفاهيمي پايه‌اي اخلاق، منطق و آزادي را اشاره كردم كه به عنوان سه دسته مفاهيم اصلي بود و بعد مسايل سياسي، فرهنگي و اقتصادي و در نهايت منطقه‌اي، ملي و طايفه‌اي را مطرح كردم و در ادامه اين دسته‌ها را در هم ضرب كرديم. اتفاقاً در تهيه‌ي آن مقاله به يادداشتي از مقام معظم رهبري برخوردم كه ايشان اشاره كرده بود: هنگامي‌كه سهم اخلاق، منطق و آزادي به طور يك‌جا و هم‌زمان ادا شده باشد آن‌گاه كليد جنبش نرم‌افزاري خورده است. معنويتي كه ايشان اشاره كرده بود واژه‌اي ديگر است و بالاخره با اين خانواده هم‌پيوند است. فكر مي‌كنم وقتي پايه را اخلاق قرار ندهيم، چگونه مي‌خواهيم به توليد فكر بپردازيم. حال اشاره‌اي ديگر براي اين موضوع عرض كنم. در دو سال پيش از طرف فرهنگستان‌هاي علوم ايران و علوم امريكا اجلاس مشتركي با عنوان پيوند بين اخلاق و علم در ايتاليا برگزار گرديد كه در آن‌جا وقتي كارشناسان امريكايي و بعضي از كارشناسان ايراني بحث را شروع كردند گفتند: علم در توليد خودش هيچ پيش‌نيازي به اخلاق ندارد و در نتيجه فقط با يافته‌هاي علمي كاربري آن اخلاقي مي‌باشد. يعني كاربري اخلاق يافته‌هاي علمي. و با همين عنوان بحث را شروع كرديم و بعد در عمل مثال‌هايي ارايه شد كه تناقض خود را نشان داد كه اگر پايه را اخلاق قرار ندهيم توسعه‌ي علم به ناهنجاري‌هايي مي‌انجامد كه مي‌تواند جامعه و يا خانواده‌ي بشري را از درون متلاشي كند. امروزه اينترنت وجه جديدي از كنترل بشري را نشان داده است؛ يعني اگر بخواهيم در تبادل با هم مبادله‌ي فكري كنيم بايد عوامل كنترل بيروني بياوريم و آن‌قدر بايد اين عوامل كنترل بيروني تجهيز شوند كه براي هر نفر بايد يك عامل كنترل بگذارند؛ اصلاً غيرعملي است؛ در نتيجه به خودكنترلي برگشتند و اين موضوع مخصوص امروز نيست چند سال پيش چند شركت معروف اروپايي و امريكايي از جمله بولتان، آرگون به عنوان فساد دچار بحران شدند وقتي آن‌ها را بررسي كردند ديدند مؤسسه‌هايي كه به عنوان بازرس آن‌ها بوده‌اند، وظيفه‌ي خود را به درستي انجام نداده‌اند و در نهايت آن مؤسسه هم دچار مشكل شد. استعاره‌ي معروفي وجود دارد كه: هرچه بگندد نمكش مي‌زنند؛ واي به روزي كه بگندد نمك. گفتند: اگر قرار بر اين باشد كه براي هركسي عامل كنترل بگذارند اگر عامل كنترل دچار مشكل شد چه كنيم؟ امروزه نه به دليل اعتقاد، بلكه به دليل اقتصاد مي‌گويند اقتصادي‌ترين شيوه‌ي كنترل، خودكنترلي است. حال شما خودكنترلي را در ادبيات اعتقادي ما به چه چيزي ترجمه مي‌كنيد؟ تقوا؛ يعني تقوا تبديل به خودكنترلي شده و خودكنترلي هم اقتصادي‌ترين شيوه‌ي كنترل است؛ چه كنيم كه سازمان‌ها و قسمت‌هاي درون آن‌ها به سمت خودكنترلي بروند؛ معناي اين جمله انكار لايه‌هاي ضروري خودكنترلي نيست اما معني اين است كه همه‌ي شيوه‌هاي ديگر را بشر تجربه كرده است ولي كارآمدي كامل را ندارد. اگر جامعه‌ي اطلاعاتي بخواهد تكامل پيدا كند بايد در مسير تكامل حركت كند و ناگزير از روآوردن به خودكنترلي است پس اگر اخلاق را پايه قرار ندهيم چگونه مي‌خواهيم با هم تعامل كنيم. منطق مفاهمه است و پيش‌نياز منطق، اخلاق است. اخلاق نقش پايه‌اي و بعد منطق مبتني بر اخلاق است اين دو پيش‌نياز استفاده از آزادي است. يكي از جملات معروفي كه امام موسي صدر دارد اين است كه: «حتي اگر بخواهيد آزادي را پاس بداريد، نمي‌توان او را پاسداري كرد الا به آزادي» حال مي‌خواهم به آن جمله نكاتي را اضافه كنم و چون پيشينه‌ي مهندسي دارم لغت مهندسي را هم براي آزادي مي‌خواهم بكار ببرم و مي‌خواهم بگويم آن چيزي كه در جامعه‌ي ما در بحث آزادي مشكل مي‌باشد اصل وجود آزادي و ضرورت آزادي نيست؛ من اسم آن را مهندسي آزادي گذاشته‌ام يعني چگونه از آزادي استفاده كنيم؟ چگونه استفاده كنيم كه بتواند خود زمينه‌ي توسعه و گسترش آزادي هم باشد؟ در طول 150 سال گذشته كه به تاريخ جامعه‌ي خودمان نگاه مي‌كنم احساس مي‌كنم آن مشكلي كه در روشنفكران، روزنامه‌نگاران و انديشمندان جامعه وجود داشته تنظيم و تعادل استفاده از آزادي بوده است وقتي‌كه خواستيم استفاده كنيم يك‌باره هيجاناتي را به جامعه منتقل كرديم كه آن بستري را كه فراهم شده بود با عمل خود زمينه‌ي انبساط آن را تبديل به انقباض كرديم.
اخلاق، منطق و آزادي پيش‌نيازهاي اصلي هر نوع تكامل اجتماعي باشند؛ چه براي بالنده‌سازي انساني، چه براي بالنده‌سازي سازماني و اگر نسبت آن را در قياس قلمروهاي اقتصادي، سياسي و ... در نظر بگيريم؛ اخلاق، منطق و آزادي اصلي‌ترين گوهرهاي درون هر انسان است كه در هر نوع توسعه‌ي اجتماعي بايد به طرف ارتقاي آن‌ها سمت‌گيري كنيم اگر بنده در معاونت پژوهشي خود توانستم اخلاق، منطق و آزادي را قاعده‌مند كنم بايد عرض كنم كه توسعه‌ي فكر هم در آن سازمان قاعده‌مند خواهد شد. پس اگر سهم اخلاق، منطق و آزادي به طور هم‌زمان و يك‌جا پرداخته شد آن وقت كليد جنبش نرم‌افزاري خورده است. در معاونت پژوهشي سازمان تبليغات اسلامي سهم اخلاق، منطق و آزادي وقتي يك‌جا و هم‌زمان ادا شده باشد؛ يقين داشته باشيم كه ظرفيت بالنده‌سازي فكر در مجموعه را فراهم خواهيم كرد يا حداقل بستر متناسب با چنين ارتقايي از قابليت‌هاي فكري و پژوهشي را در آن قلمرو و منظومه فراهم كرده‌ايم و لذا به نظر مي‌آيد كه اين مسايل با مثالي كه عرض كردم هم‌خواني داشته باشد.

منبع :
تازه های نشر